اشکم دراومد وقتی فهیمیدم فاطمه با این همه زیبائیش و زرنگیش ...........................نمی تونست بگه بابا-نمی تونست بگه مامان

مامان اونو تنها گذاشته رفته فقط به خاطر اینکه بابای فاطمه نمی تونست دوستت دارم رو به زبون بیاره و وقتی فاطمه به سنی رسید که انتظار حرف زدن ازش داشتن همه منتظر ماندند تا بگه بابا یا مامان ولی دریق از یک کلمه حرف ناقص. خیلی دلم گرفته بود و وقتی اسما چهره منو دید فهمید یه چیزیم هست ازم پرسید با بقض جوابشو دادم گفت چرا داری گریه می کنی گفتم نه بابایی گریه نمیکنم بغلش کردم با عشق می بوسیدمش و از ته دلم خدارو برای سلامتیش شکر میکردم .

تصاویر ذیل مربوطه به دختر خانم 5 ساله کرولال است که ما را به یاد خودمان می اندازد تا خدا را از ته دل و برای همه چیزش شکر وسپاسگزاری کنیم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()

زمستون یکی از فصل های مورد علاقه اسماء ،یک سری از لوازمی که در زمستان های سالهای گذشته استفاده میکرد در آرشیو وبلاگش درج میشه.یاد اون روزهایی که کوچیک بودیم بخیر...



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()

توی شهری که هستیم اسما انگار میدونه کی حقوق واریز می کنن سریع همان روز زتگ میزنه کی میریم فروشگاه؟.

تصویر گرفتن از اونجا ممنوعه ولی اسرار داشت ازم عکس بگیر بزار تو سایتم.اینم عکساشه.



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()

داستان آناناس از آنجایی جالب شد که من نتونستم حتی یه تیکه کوچک از آن را بخورم بخاطر اینکه به زبانم آسیب میزد و با اینکه از مفید بودنش باخبر بودم خیلی دوست داشتم اما همیشه از شکل ظاهری این میوه خوشم میومدخجالتلبخند



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٧ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()

خیلی دوست دارم این دوران زندگیو



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.