اشکم دراومد وقتی فهیمیدم فاطمه با این همه زیبائیش و زرنگیش ...........................نمی تونست بگه بابا-نمی تونست بگه مامان

مامان اونو تنها گذاشته رفته فقط به خاطر اینکه بابای فاطمه نمی تونست دوستت دارم رو به زبون بیاره و وقتی فاطمه به سنی رسید که انتظار حرف زدن ازش داشتن همه منتظر ماندند تا بگه بابا یا مامان ولی دریق از یک کلمه حرف ناقص. خیلی دلم گرفته بود و وقتی اسما چهره منو دید فهمید یه چیزیم هست ازم پرسید با بقض جوابشو دادم گفت چرا داری گریه می کنی گفتم نه بابایی گریه نمیکنم بغلش کردم با عشق می بوسیدمش و از ته دلم خدارو برای سلامتیش شکر میکردم .

تصاویر ذیل مربوطه به دختر خانم 5 ساله کرولال است که ما را به یاد خودمان می اندازد تا خدا را از ته دل و برای همه چیزش شکر وسپاسگزاری کنیم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اسما لات لیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.